ستون چهارم از ستون موفقیت جیم ران

ستون چهارم از ستون موفقیت جیم ران

چکیده :

ستون چهارم از ستون موفقیت جیم ران

برای خودت هدف تعیین کن

دلیل اصلی تعیین هدف، شخصیتی است که شما در روند تحقق آن هدف کسب می کنید

جیم ران

ستون چهارم از ستون موفقیت جیم ران

رستوران کوچک ماک را در نظر بیاور که دقیقاً آنجا را برای پاتوق مأمورهای راهداری ساخته اند؛ محل کوچکی در کنار جاده، با پارکینگ شنی پر از وانت، و بوی غذای سرخ شده که از چند متری به مشام میرسد. در یک کلام، معرکه..

از آخرین دیدار مایکل و چارلی چهار هفته می گذشت. روی این حساب مایکل با چارلی تماس گرفت تا با هم قراری بگذارند. چارلی باید چند تا پیغام برای کسی میبرد، از طرفی هم یک رستوران کوچک عالی ای نیز سراغ داشت که بین راه هر دوشان بود، و این باعث میشد که مایکل هم برای اولین بار رستوران ماک را امتحان کند.

وقتی مایکل از در وارد شد، بوی یکی از غذاهای مورد علاقه اش را شنید؛ ژامبون دودی ، آره! یک جای دنج. چارلی را دید که کنار رستوران با چند تا پیرمرد هم صحبت بود. همگی یونیفورم سرهمی راهداری را به تن داشتند. تو این منطقه میشد این آدم ها را با این لباس ها هرجا دید.

 وقتی چارلی مایکل را دید، از بقیه معذرت خواهی کرد و به طرف در آمد. هر دو قدم های آهسته برمی داشتند. وسط های رستوران بود که به هم رسیدند

سلام مایکل، چطوری؟" "

میبینم که قبراق و سرو حال هستی

"تو هم سر حالی، چارلی. ولی یک خورده یواش قدم برمی داری. همه چیز ردیف است؟"

امان از پیری. ما پیرها تا بخواهیم جابهجا بشویم یک خورده طول میکشد. خودت هم خواهی دید.»

«باشه. فقط میخواستم از حالت مطمئن شوم.»

چارلی به یک میز خالی اشاره کرد، از همان میزهایی که توی رستورانهای کوچک پیدا میشوند، پایه های فلزی، چوب فورمیکا و

صندلیهای کائوچویی که با میزها جورمیشد، و گفت: " بسیار خب، بیا این میز را بکشیم این طرف"

هر دو روی صندلی نشستند که پیشخدمت سر رسید و پرسید که آیا قهوه میل دارند

چارلی گفت: "صد در صدد. مایکل"

«بله، لطف می کنید»

پیشخدمت با چهرهای بشاش گفت:" همین الان میآورم"»

مایکل گفت: "چه خوش مشرب هست"»

"اسمش سو است. همیشه شاد و خوش برخورد است. نگرش خوبی دارد."

"خب چارلی، راستی چند وقت است که در 12 ستون کار میکنی؟"

   "از همان روز اول. حتی وقتی که داشتند خانه را میساختند. تو ساخت همه ی بخشها حضور داشتم"

"قبل از آن چه کار میکردی؟"

"توی تجارت بودم. کارم در حد خودم خوب بود. وقتی بازنشسته شدم، دیدم که عاشق تعمیر و نگهداری، باغبانی و این جور کارها هستم. برای همین است که روزهایم ر این جوری می گذرانم

چارلی بحث را عوض کرد، "راستی، حال امی چطور است؟"

هان، حالش خوب هست. خیلی هم خوابه. دلیل اصلی ای که از تو خواستم همدیگر را ببینیم، همین است؛ که بگویم از وقتی که قضیه ی باغچه ها را به من گفتی، چه گذشته است

"خوبه، بگو"

چارلی مایکل را ترغیب کرد

واقعا ساده است. رفتم خانه و شروع کردم به فکر کردن دربارهی رابطه ام با امی، درست مثل اینکه میخواهم یک باغچه را کشت کنم یا از آن نگهداری کنم. نمی گویم که کارشناس باغبانی یا از این جور چیزها هستم، ولی این استعاره برای من کارگر بود. یک نمونه بود که بتوانم از آن الگوبرداری کنم. اصل قضیه این است که برنامه را با وقت بیشتر گذاشتن برای رابطه شروع کردم"

"چه جوری؟"

پیشخدمت، قهوه به دست رسید، مایکل هم صبر کرد تا آنها را روی میز بگذارد

«چیزی برای خوردن میل دارید؟»

چارلی گفت: "من که نه"

« "من هم فقط قهوه میخورم، ممنون!"

 سو لبخند زد و گفت: "باشد"

و بعد سو مثل همیشه خوشحال از آنجا دور شد

مایکل با یک لبخند گفت، «برگردیم به موضوع خودمان. در جواب سوالت باید بگویم، اول وقتم را خالی کردم، بیشتر این جوری که بچه ها را هفته ای یک شب خانه ی یکی از فامیل ها میگذاشتیم و به انتخاب امی می رفتیم یک جایی: رستوران، سینما، کتابفروشی و یا هرجایی دیگر. خیلی خوشش می آمد. این کار مثل پرتو نو آفتاب بر گل بود"

چارلی گفت: "عالیه . خیلی برایت خوشحالم. باید من را در جریان پیشرفت هایت بگذاری. فقط یادت باشد وقتی که گل غنچه می کند، هنوز هم آب و آفتاب میخواهد، تا پژمرده نشود"

"یادم می ماند"

 دیگر چه چیز تازه ای داری، کار و بار چه جوری می گذرد"  "زندگی چه جوریه؟

"زندگی خیلی خوب میگذرد. همانطور که قبلاً گفتم درگیری اصلی من با شغلم است. کاشکی وضعم یک خورده رو به راه تر بود. فکر میکنم با ظرفیت و توانایی ای که دارم بیشتر از اینها باید از زندگی لذت می بردم."

"هوووم. چه هدف هایی برای شغلت در نظر گرفتی؟"

هدف؟ شاید مشکل من همین باشد. هیج هدفی ندارم.»

 «برای همین است که همانی را به دست می آوری که داری به دست می آوری.»

 "به نظرم راست میگویی. میدانی همیشه دربارهی تعیین هدف و چیزهایی ا این قبیل، شنیدهام، ولی هیج وقت انجامش نداده ام. گمان کنم صحبتهای آقای دیویس را درباره ی تعیین هدف شنیده باشی، هان؟"

"شنیده ام. یکی از موضوعات موردعلاقه اش است"

"چی میگوید؟ او که دارد این جور جایی زندگی میکند باید خیلی چیزها دربارهای اهداف بداند"

«آره که میداند مایکل، آره.»

 "خب، پس بگو"

"چیز خیلی ساده ای  است"

"آماده ام"

"بنویسش"

"خودکار ندارم"

چارلی زد زیر خنده و گفت:" اهدافت رو بنویس"

مایکل هم زد زیر خنده .و گفت: من فکر کردم... مهم نیست.. پس اهدافم را بنویسم. همین؟"

"بله همین. خیلی ساده است"

"خب. خوبی نوشتن هدف چیست؟"

به آن فکر کن مایکل. دو کار می کنید. اول وقتی می نویسی معنی اش این است که در ابتدای امر تو هدف داری که در این مرحله شروع بسیار خوبی برای تو خواهد بود. دوم، قدرتی در نوشتن اهداف هست. آن را به واقعیت تبدیل می کند. یکی از بهترین روش ها این است که صد چیز را که میخواهی قبل از مرگ به آنها برسی، روی کاغذ بیاوری. همین فرایند تعیین این صد مورد، خیلی قدرت دارد. ولی وقتی آنها را روی کاغذ آوردی، مراقب باش، چون الان دیگر احتمال دارد به آنها برسی.

"چرا این طوری هست؟"

"چون الان ذهنت آگاهانه به آنها واقف است. و برای رسیدن به آنها دست به کار میشود. این باید اولین هدفت باشد: صد هدف خود را بنویس"

"خیلی خب، این کار را میکنم. ضرری ندارد"

یک چیز دیگر هم هست و خیلی هم مهم است، مایکل. دلیل اصلی تعیین هدف، شخصیتی است که شما در روند تحقق آن هدف، کسب می کنید. شخصیتی که از تو میسازد همیشه بسیار با ارزش تر از هدفی است که به آن میرسی . آقای دیویس همیشه میگوید، یک میلیون دلار در بایور. نه به خاطر یک میلیون دلار بلکه به خاطر شخصیتی که در روند به دست آوردن یک میلیون دلار به دست خواهی آورد.

پند خیلی خوب است

پس هدف واقعی این است که بگذاری هدف از ما شخص بهتری بسازد؟»

 «دقیقاً خودش هست، مایکل.»

«وایی، فکر میکنم این یکی را دارم میگیرم.»

 «به گمانم آره. هیجان انگیز است، نه؟»

 «قطعاً هیجان انگیز است. حس می کنم حتی با اینکه هنوز چیزی را تغییر نداده ام،با شنیدن و صحبت کردن درباره ی آن دارم جان میگیرم.»

 «آره، قدرت تغییر هیجان انگیز است. آینده ی درخشانی پیش رو داری"

«آره، فقط ای کاشی زودتر به این می رسیدم

«خب، همان طوری که آقای دیویس بارها میگوید، « نمی توانی مقصدت را یک شبه تغییر دهی، ولی می توانی یک شبه مسیرت را تغییر دهی"

آره، میدانم که نمیتوانم یک شبه به آن چیزی که میخواهم تبدیل شوم. حدس میزنم برای همین است که خیلی ها مأیوس می شوند. حس می کنم سالهای زیادی را تلف کرده ام، و الان باید راه طولانی ای را تا موفق شدن طی کنم. فقط نمیدانم از کجا شروع کنم؟

"با تغییر مسیر شروع کن. الان اینجا هستی، ولی مجبور نیستی که در این سطح بمانی. انتخاب کن به کجا میخواهی برو و بعد برنامه ات را برای رسیدن به آنجا بریز؟"

«چه جوری این کار را بکنم؟»

 «اینجاست که اهداف می آیند وسط. ببین، مثلاً میخواهی ظرف مدت ده سال فلان زندگی را داشته باشی و مثلا فلان درآمد یا شغل را داشته باشی. میتوانی یک چی بزرگ را برای خود متصور شوی که در سال به آن برسی؟"

«آره که میتوانم

"خب، این می شود هدف بلندمدت تو. میتوانی هم، هدف بلندمدت خود را پنج ساله بگذاری. هر چه که میخواهی در آینده به آن برسی. بعد این وسط یک چیزی را برای هدف میان مدت خود انتخاب کن، بگو که، اگر بلند مدت ده سال است میان مدت می شود پنج سال. و آخر هم هدف کوتاه مدت برای یک سال یا دو سال. حتی میتوانی برای خودت، به قول آقای دیویس علاوه بر این ها می توانی اهداف ماهانه هم داشته باشی، برای یک یا دو ماه. نکته اینجاست که هر هدف باید تو را به هدف نهایی رهنمون باشد"

مایکل گفت: "برای من یک مثال بزن"

مثلا، فرض کن که میخواهی بتوانی ظرف پنج سال کسب و کار مستقل برای خودت راه بیندازی. بگیریم که برای این کار پنجاه هزار دلار باید پس انداز کنی. میتوانی چند تا هدف برای خودت بگذاری که به موازات هم باشند؛ یکی این که باید پنجاه هزار دلار پس انداز کنی، و دوم اینکه یک سری مهارت باید یاد بگیری. بعد این ها را خرد کن. برای هدف مالی باید تقریباً ماهی هشتصدوپنجاه دلار در ماه پسل انداز داشته باشی و دست هم به آن نزنی. آخر سر پنجاه هزار دلار خواهی داشت موردی هم ندارد که مثلا این پس انداز ر جایی سرمایه گذاری کنی تا سودی هم روی آن برود یا بازده داشته باشد که بتوانی زودتر به پنجاه هزار دلار برسی. هدف سه ساله ات میتواند پس انداز بیست وپنج هزار دلار باشد و هدف یک ساله ات پس انداز ده هزار دلار

مایکل مات و مبهوت پرسید:

چگونه؟

نگفتم که راحت خواهد بود، ولی میتوانی انجامش دهی. میتوانی از هزینه ها بزنی، شغل دوم بگیری، بعضی چیزها را بفروشی، می شود انجامش داد. و برای مهارتهایی که باید یاد بگیری همین کار را بکن هدف تعیین کن و برگرد از اول شروع کن. واقعا ساده است

"خب، این را مطمئن هستم که باید سریع دست به کار شوم"

"فقط مشخص کن چه کار میخواهی بکنی، و بعد شروع کن. این یکی از قدرتمندترین درس های زندگی است"

پایان ستون چهارم

به این مطلب امتیاز دهید

نظرخود را با ما درمیان بگذارید

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید، اگر قبلا در سایت ثبت نام کرده اید اینجا را کلیک کنید.

captcha Refresh

نظرات سایر دوستان