ستون دوم موفقیت از جیم ران

ستون دوم موفقیت از جیم ران

چکیده :

ستون دوم موفقیت از جیم ران

هیچوقت آرزو نکن، شرایط ساده تر بود، بلکه آرزو کن، تو قوی تر باشی.

آرزوی مشکلات کمتر نکن، آرزو کن مهارت های بیشتری داشته باشی.

آرزوی چالش های کمتر نکن، آرزوی دانایی بیشتر داشته باش.             جیم ران

ستون دوم موفقیت جیم ران را در این مقاله مطالعه نمایید

ستون دوم موفقیت از جیم ران

در زندگی به سلامتی اهمیت بده

باید اطمینان یابی که بیرون تو، بازتاب مناسبی از درون توست

قرار بود که مایکل از مقابل محل سکونت چارلی عبور کند. برای همین با شماره ای که چارلی به او داده بود، تماس گرفت و با او هماهنگ کرد که که سری به آنجا بزند.

سه هفته از زمانی که جلوی محل سکونت "آقای دیویس" بنزین تمام کرده بود می گذشت. مایکل این را یک خوش اقبالی برای خود می دانست که بخت به او رو کرده است تا زیر چشمی به دنیا نگاهی بیندازد که روزی رؤیای آن را در سر داشت و اکنون خیلی دور به نظر می رسید. این واقعیت که چارلی را ملاقلات کرده بود و تمایل چارلی به در میان گذاشتن رازهای موفقیت آقای دیویس باعث شعله ور شدن اشتیاق مایکل به رویاهای گذشته شده بود.

مایکل به این نتیجه رسیده بود که عنان زندگی را رها کرده بود و به روزمرگی دچار شده بود. او مدام شرایط بیرونی را مقصر قلمداد می کرد، ولی تصمیم اش را گرفته بود که همه را تغییر دهد. از سه هفته پیش که برای اولین بار چارلی را دیده بود، شروع کرده بوده به نوشتن ده چیزی که باید در زندگی اش تغییر کند. هر روز به آن لیست نگاه می کرد و دست کم یکی از آنها را انتخاب می کرد تا روی آن کار کند. این ها قدم های کوچکی بودند ولی قدم هایی در مسیر درست بودند.

 وقتی مایکل به چارلی زنگ زد، چارلی گفت: خیلی خوشحال می شوم دوباره تو را ببینم. مایکل از کارهایی که در این مدت انجام داده بود به چارلی می گفت و از چارلی خواست تا بیشتر برایش از آقای دیویس بگوید.

 وقتی مایکل به در خانه چارلی رسید، دید که دروازه همانطور که آقای چارلی گفته بود باز است. وقتی به داخل حیاط وارد شد، دید که چارلی در باغ مشغول باغبانی است. در گوشه باغ باغچه ای را دید که بسیار زیبا بود و به خودش گفت: "که چارلی صد درصد هفته ای 20 ساعت برای این باغچه باید وقت بگذارد". هر کدام ترکیبی بی نظیر از رنگ های مختلف بود که در باغچه نمایان بود و کاملاً مشخص بود که کار آقای چارلی بی عیب و نقص است.

مایکل ماشین را در پارکینگ خانه پارک کرد و به سمت چارلی راه افتاد. به سمت خانه نگاهی کرد و به خودش گفت: یعنی می شود خود آقای دیویس یا یکی از اعضای خانواده او را ببیند.

وقتی مایکل پیش چارلی رسید، چارلی به او گفت:

"سلام مایکل، خوشحالم که دوباره می بینمت"

"من هم خوشحالم، چارلی."

چارلی به باغچه اشاره کرد و به مایکل گفت:

" اشکالی ندارد که من به هرس کردن باغچه ادامه دهم، و در همین حین باهم صحبت کنیم؟"

"نه اصلاً مساله ای ندارد."

"خوشحالم که دوباره به من زنگ زدی تا مرا ببینی. به هر حال از اینجا باید رد می شدی. درست است؟"

"بله. بعد از ظهر، یک قرار ملاقات دارم و دوست داشتم که شما را ببینم. "

"من همیشه هستم. چی تو ذهنت می گذره؟"

"توی این مدت مدام به گفتگوی آن روزمان فکر می کردم."

"چارلی گفت: پس به آمن موارد فکر کردی."

"خوب بگو ببینم به چی فکر می کردی؟"

"به اینکه باید زندگی را تغییر بدهم و روی خودم کار بکنم. من وا داده بودم و پذیرفته بودم که آدم معمولی بمانم. الان می فهم که چیزهای بیشتری از این زندگی می خواهم. دیدن خانه آقای دیویس به من این الهام را داد که می توانم حتی بیشتر از آقای دیویس پولدار باشم. منطقی نمی گویم؟"

"قطعاً همین طور است. دیدن اینکه دیگران به چه چیزهایی در زندگی شان رسیده اند به تو دید مثبتی می دهد که تو هم می توانی آنها را داشته باشی."

مایکل گفت:" شاید برایت عجیب به نظر برسد اما تمایل دارم که یازده ستون بعدی را نیز از زبان تو بشنوم. به این فکر می کردم که منو تو می توانیم همدیگر را گهگاهی ملاقات کنیم و به هم دسترسی د اشته باشیم."

ب"ه نظر من معرکه است. احساسم به من می گوید که تو آماده رشد هستی."

"آره که هستم. به گمانم این یک نوع درماندگی است. واقعاً از این نوع زندگی کردن خسته شدم. از زندگی بیشتر می خواهم.

 تصور می کنم یکی از راه های رسیدن به موفقیت این است که کسی را پیدا کنی که قبلاً آن مسیر را رفته باشد."

"دقیقاً همینطور است. حالا چه چیزی را می خواهی بدانی؟"

"من تنها نیم ساعت می تونم کنارت باشم. ولی فکر می کنم بتونی دوتا از ستون موفقیت را به من بگویی و من هم قول می دهم که روی آنها کار کنم."

"آیا روی اولی کار کردی؟ زیرا عمل کردن بسیار مهم تر از دانستن است. "

"بله این کار را کردم. ابتدا فهرستی از کارهایی را که باید در زندگی ام تغییر دهم نوشتم . چند قدم کوچک نیز برای آنها برداشتم. "

"عالی است مایکل. پی برویم سراغ دوتای بعدی."

"ستون شماره دوم این است مایکل: سلامتی کامل. آقای دیویس اعتقاد به سلامتی سه بعدی دارد. "

"چی؟"

"خوب وقتی به اکثر مردم می گویی سلامتی، آنها گمان می کنند که این سلامتی تنها منظور تندرستی و سلامتی جسم است. ولی منظور آقای دیویس چیزی فراتر از این حرف هاست."

"او اعتقاد دارد هر فردی از سه بعد تشکیل شده است: بعد جسم، بعد روان و بعد روح."

"ما همگی جسم داریم. این کاملاً واضح است. ولی یک بعد روانی هم داریم که در اصل همان عقل و عواطف و اراده است. به علاوه یک بعد دیگر به نام روح داریم. آن بخش از وجود ما که به جهانی دیگر خواهد رفت و ابدی است. بیشتر مردم تنها روی یکی از این ابعاد کار می کنند ولی آقای دیویس می گوید که باید روی تمامی این سه بعد کار کنیم. چون به هم وابسته هستند."

"منظورت از اینکه آنها تنها یک حوزه را انتخاب می کنند و روی آن کار می کنند، چیست؟"

 "کسانی هستند که روی سلامت جسمانی خود کار می کنند. منظورم این است که نباید تنها روی یک بعد کار کنیم. چون در مورد بسیاری از مردم این زمینه است که از آن غفلت می کنند. تا حالا به این دقت کردی که برخی به حیوانات خانگی شان بیشتر از خودشان اهمیت قائل می شوند. حیوانات شان مثل باد می دوند ولی خودشان به زور چند پله را طی می کنند. کسانی هستند که به سلامتی جسمانی شان بیشتر می رسند و از آن دو زمینه غفلت می کنند."

"برخی دیگر تمام توجه شان به عقل است. و بدن یا روح خود را فراموش می کنند و افرادی نیز هستند که آن قدر معنوی اند که در مادیات ضعیف اند. آقای دیویس بر این باور است که زندگی متعادلی داشته باشی و بر روی هر سه مورد کار کنی. آیا زندگی متعادلی داری مایکل؟"

مایکل به شکم چهل ساله اش نگاهی انداخت. فکر کرد که بد نیست اما باید بیشتر روی خودش کار کند.

"درباره عقل و عواطف و زندگی معنوی ات چی؟"

"قبول دارم. خیلی مطالعه نمی کنم. وقت آزاد داشته باشم تلویزیون تماشا می کنم.

چارلی حرفش را قطع کرد و گفت: آن چنان ثمری برایت ندارد. "

مایکل ادامه داد:" درباره زندگی معنوی نیز... هوووم.."

بی خیال شد چون چیزی نمی توانست بگوید.

چارلی به شوخی بهش گفت: "چرا لالمونی گرفتی؟"

"لالمونی نگرفتم. فقط در این زمینه چیزی برای گفتن ندارم. "

"خب این خیلی مهم است. مهمترین است. آقای دیویس می گوید این سه بخش مثل لایه های پیاز هستند. لایه های را یکی یکی باید باز کنی تا به مرکز برسی. معنویت در مرکز است. و مهمترین آنهاست. دومین لایه روان است. و لایه  بیرونی جسم است. یا همان بدن. هر بخشی تکیه بر بخش زیرین دارد و قدرت آن به اندازه قدرت لایه زیرین است. مفهوم است؟"

"آره. به گمانم. حالا باید از کجا شروع کنم."

برای شروع می توانی به سر منشا برگردی." آیا تربیت معنوی هم داشته ای؟"

"آره که داشتم."

"خودش است. باید از همین جا شروع کنی. مطالب مناسبی بخوان که بتوانی درباره زندگی معنوی ات تفکر کنی. درباره جسم چی؟"

"وقت زیادی برای ورزش ندارم."

"باید شروع کنی. حتی اگر روزی نیم ساعت ورزش کنی. با همسرت می توانی روزی نیم ساعت به پیاده روی بروی. او از این کار لذت خواهد برد و تو نیز ورزش خواهی کرد. نکته این جاست که کافیست شروع کنی. آقای دیویس می گوید ما باید از بدن مان مراقبت کنیم زیرا این تنها جایی است که باید از آن مراقبت کنیم."

"بله مایکل، باید اطمینان پیدا کنی که بیرون تو بازتاب درون توست." اگر تمرکزت را روی پرورش هر کدام از این موارد دهی خواهی دید که هر کدام از این موارد قوی تر خواهند شد. و تقویت یکی باعث تقویت دیگری می شود. چون به هم وابسته اند. این ستون دوم بود. "

مایکل به ساعتش نگاه کرد و دید که تنها ده دقیقه وقت دارد. آرزو کرد که ای کاش وقت بیشتری را روی این مورد گذاشته بود

شماره سوم چی هست؟

پایان ستون دوم

به این مطلب امتیاز دهید

نظرخود را با ما درمیان بگذارید

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید، اگر قبلا در سایت ثبت نام کرده اید اینجا را کلیک کنید.

captcha Refresh

نظرات سایر دوستان